تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

خاطرات آن روزها ؛ يكسر ، چونان جماعت مومني كه براي ديدن فرشته‌ي آوازه خوان فشار مي‌آورند، ذهنم را اشغال كرده‌.
وقت تنگ بود. گاه گذشته جلو رويش قد مي‌كشيد، بوسه ها مي‌زد، نوازش ها مي‌كرد، با چهره‌اي شيار شيار از نوستالژي.
باد مي‌وزيد، نوازش مي‌كرد ما را، در آن صحن باز. خورشيد رو به غروب بود، اما چهره‌ي خنداني داشت.
وقت تنگ است. با تيك تاك خشك، غمزده و آهسته‌اي كه تو گويي با هر ضربه‌اش مي‌گفت: يك ثانيه ديگر از عمرت كم شد. يك ثانيه‌ي ديگر دير شد.
ديري نمي‌پايد كه تمام قدم ها و روز ها و خنده ها و كوچه ها و عطر ها و گريه ها و شب ها و بوسه ها و نشانه ها، به شقايق خشك شده‌اي در صفحه‌ي روز چندم ماه فلانِ سال-نامه‌اي خلاصه شوند، يا بليط كهنه شده‌ي سينمايي. فيلمي كه پاياني نداشت.
ساعت زندگي را مي‌شكنم، تا خاطرات دورتر نروند.

من و سايه‌اش / صفحه 0+5 / پاراگراف 2
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:58  توسط ?!؟  | 

چه كس گفته روح وجود ندارد؟
من حتي گمان مي‌كنم كه مكان ها هم روحي دارند،يا حتي برخي از روزها و ساعات... يكي به رنگ غم، يكي به طعم شادي، ديگري نغمه‌اي از عشق سر مي‌دهد در گوشم و آن ديگري رنج و بيهودگي.از كنار آنها مي‌گذريم بي ‌آنكه نگاهشان كنيم اما از زماني خاص ببعد،مثلآ روز وصل و وداع دوستداري، در هر گذري صدايي ما را بخود مي‌خواند كه اين منم روز و هواي ديدار،اين منم روز و ساعت نجوا ها، اين منم آن وداع-گاه پر غم، اين منم آن مَحمل ِ باغ بهشت.حتي نام ها هم ديگر همان كلمات بي روح پيشين نيستند،باري ميابند به سنگيني تمام احساسات ريز و درشت عمر، تك- واژ نامفهومي؛ ميشود رمز ِسير در پيچ و خم خاطرات. ناگهان ميبيني كه تمام چيدمان اجزاي لحظه‌اي از زندگي، از تابش آفتاب گرفته تا پچ پچ ناهنگام پرندگان در آسمان،يا عطر آسماني ِ برخواسته از مَرغزاري و صداي آوايي در دوردست،رقص ماهيان در آكواريومي چوبي،پارچه‌اي به رنگ عشق و اشتياق و دوستي، وصل مي‌كندت به خنده‌ي گلچهره‌اي در همين حوالي و ساعات كه برق و شوق زندگي به امتداد چشمانش راه ميافت يا اشكي كه زلال بي غش ديدگانش را دوست داشتني تر مي‌كرد.
و فكر ميكنم...اينگونه زندگيم مضاعف و حتي چندباره ميشود، هر "حالا" يي ، ديروز و ديروز هايي، هفته و ماه و سالگرد هايي تنيده در تن و جان لحظه ها و افكار با خود دارد.
و اينگونه، زندگي مي‌كنم حال و حالا و ديروز و ديروز ها را با روح جاودانه‌اي كه تمام اين گستره‌ي پر منظر را بهم پيوسته.

و امروز، روزي بود از روزهاي آن زندگي جاويد خاطرات.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:50  توسط ?!؟  | 

شيدا شدم،شيداي ناپيدا شدم، بي سو شدم، چون او شدم ، پيدا شدم...
زبانم مست ِحجم و هجوم عشق است.

گل ها
هزار هزار
و تو
يكي
اما هزاره!
تو ؛ گل رازدار باغ بيداري.

اينست تبسم آشكارم از رسوايي رنج.شده‌ام سروخوان ِ درگاهي ِ مِهر دستانت اي بالابلند بر نشسته بر هزارهزار ديده در حوالي هيهات!
اين مغازله‌ي جاودان سِرّ گيسوي تست كه در هر سَري دويده؟ آستان پناهم اي چشمه‌ي نوش از اين اتفاق ملاحت كجاست؟ كو شرنگ اين حنظل جان-خواره؟
آمده‌ام از باغ معلّق آسمان با مشتي از ستاره و يك لشكر از غزل، در جستجوي گلي كه بكارت بهار و قاصد رستگاري است، تا سرّ سرنبشت خوانمت از درون پنهان انكارها.
اي محبوب بي بهانه! سوداي تاب زلفت مي‌پرورم در خيال وصال.بركشم بدان  منّت آغوشت بر آب ِ چشمانِ اين دلِ شوريده، كه شرار مرگم از آن شعله به اسخوان جان رسيده.قَسَمَت به شبنم سرخ كه نجوايت از بشارت باران و بهاران، مفهوم ساده‌ي صداي بلند عشق است.

گفتمت جامي از غزل-غمزه‌ي چشمان ؛
گفتي نوش،
گفتمت مخمور نظر-واژه‌ي آنيه هاي بي تكرار ؛
گفتي بهوش!

گفتمت دستم تهي و دلم پر است ؛
خنديدي و گل ماه در چَم ِ چين دامنت شكفت.

***
ز بيداري و شب خيزي ِ تنهايي دستهايم،
پريشانم،
تو
اي جانم ،
به جان تو!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:42  توسط ?!؟  | 

قربانتان گردم!

كجاييد اين چند وقته؟

دلمان پوسيد از بس به انتظارتان چشمك زديم.

فداي آن قدم-زدن هاي راز آلودتان.

بياييد و ما را با خود ببريد.

با شما هستم جناب مرگ.

ديگر نايي نمانده.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط ?!؟  | 

طوفان فزاينده‌اي اندر دل ماست

يارب زچه خاكي بسرشتي گل ما ؟

 

پ.ن:حضرت والا با شمام،جواب بده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط ?!؟ 

در ساحل دريا
به زير آفتاب
در آن لحظه‌ي "انديشه"
كه زمانش هست و نيست
و ديوژن فانوسش را روشن مي‌كند.

وقت ِ نفس هاي ابر گرفته
كه غازها درياچه را بدرود مي‌گويند
و بيدها به آسمان تعظيم مي‌كنند
و خاك زندگي را در آغوش مي‌كشد.

قصه‌اي ساز كن
با همه‌ي نام هايي كه از هسته‌ي حيات
به پوسته‌ي مرگ
چون سنگريزه ها
بيرون ريخته‌اند.

چه آرامشي در روح هستي است،
در كنج عقربه ها
و در انتظاري براي هم‌دلي.

دوستان!
چه زيباست لحظه‌ هاي سكوت
چه در ميان جنگل
چه در ميان واژگان.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:9  توسط ?!؟  | 

همواره تورا در رويا مي‌بينم،انگار هرگز پيش ازين نزيسته‌ام،يا گذشته‌اي ندارم،چون كسي كه موج ها مي‌كشندش به هر كجا كه مي‌خواهند . خاطره‌ي خوشي هاي ديروزينم،تلخ ترين لحظه ‌ايست كه امروز دارم؛كه سپيده دم را در بيابان ديده بودم،آنچنان سرمست كه بي حاجت دليلي، به يقين دست يابم. گويا دنيا در زير پاهايم به مشتي خاك بدل نگشته.

هنوز

 

من و سايه‌اش/ص صفر/پاراگراف ۱۶۴

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:10  توسط ?!؟  | 

فرمانده(در حاليكه نزديك سرباز ها ميشه):هي سرباز! آهاي با توام...

سرباز۱(عينك به چشم و با حالتي بي‌قرار) : با منيد قربان؟

فرمانده(با تحكم): نه ابله! با توام ! هوي اوني كه نيشت بازه

سرباز۲(اسلحه‌اي به دست در ميان جمع ديگر سرباز ها اداي به رگبار بستن عده‌اي رو در مياره): بلي فرمانده بفرماييد

فرمانده(حق به جانب،كمي خندان و خودماني):بگو ببينم چند نفرو تا حالا با اين ماسماسكت نفله كردي

سرباز۲(نگاهي اول به اسلحه و بعد به دوستانش-با شادي و غرور) :قربان ۶ نفر ونصفي

سرباز۱(با لحن آقا اجازه من بگم):قربان من هم ۳ نفر از تروريست ها رو كشتم

فرمانده(چرخي ميزنه.دست ها رو به هم ميماله-با صداي بلند):هممم...خوبه خوبه...به همقطاراتون بگيد هر كي زودتر به ركورد ۲۰نفر برسه يه آپارتمان شيك ترو تميز همينجا ها سال ديگه واسه خودش در نظر داشته باشه.بگيد مردخاي اينو گفت.

تترتترتتق....تتترتتق....

چند دقيقه بعد

فرمانده(نگران-گوش به زنگ-دستش به طرف كمر ميره):كي بود شليك كرد؟كي بود؟

سرباز(همچنان شاد):قربان شد ۷ نفر و نصفي

فرمانده(كمي بعد از آرام شدن اوضاع و رفتن به طرفي كه سرباز نشونش داده): احمق جون بكنش ۶ و هفتاد و پنج صدم نفر...بازهم بد نيست.به هيچ جنبنده‌اي نبايد رحم كنيد.گربه بود

...

..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:15  توسط ?!؟  | 

سي ان ان خبرها رو ميده. بي بي سي مدام دندونهاي ليوني رو نشون ميده و به اون مردك استناد ميكنه كه در سومين روز حمله ميگفت امروز " خماس" يكي از شهروندان مارو كشت و ما مجبور به دفاع از خوديم. يورونيوز هر وقت عشقش كشيد.الجزيره شكم هاي سران " خليج" رو نشون ميده. زندگي ادامه داره؟؟!

مري كريسمس بچه ها.

پ.ن:پرس تي‌وي مجرم رو شناسايي و در سردر جمكران اعدام كرده. با تشكر از يادآوري " باهار "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:53  توسط ?!؟  | 

 

چند روز پيش دوستي لينكي برام فرستاده بود. بعد از كليك و روي سر در نوشته شده بود " ملكه زيبايي فلسطين" با اينترنت زغالي مدتي طول كشيد تا صفحه لود بشه. عكس چند تايي دختركان فلسطيني كه بيشتر چيزهاي غم‌انگيز زيادي در چهره براي توجه داشتند تا زيبايي يا نازيبايي. دوست لينك گذار اشاره كرده بود به خواندن كامنت ها...يكي نوشته بود كثافت هاي عرب همه‌تون بريد بميريد...يكي نوشته بود اينهان كسايي كه دارن تكه پاره ميشن...يكي نوشته بود اين فلسطيني ها بيشترشون فاحشه‌ن و بقيه عربها واسه همين تحملشون روندارن...۹۸درصد كامنت گذار ها افاضات مشابهي داشتند ۱ درصد هم به ۱درصد ديگري كه بروبالاي انسان‌هاي نامبرده رو پسند كرده تاخته بودند.

اون روز،دومين روز حمله به غزه بود.نزديك ۳۰۰نفر زن و بچه و مرد و پيرمرد " خماس "ـي كشته شده بودند. يكي جايي نوشته بود صاحبخانه سوئديش رفته به غزه تا به مردم غزه روحيه بده. با گذر روزها مردم كشورهاي ديگر هم چنان كه افتد و دانيد دست به اعتراض زدند.مردم كشور من هم، ولي عجبا كه اعتراض ايرانيان نسبت عجيبي با دين داره.راهپيمايان ايراني همان راهپيمايان هميشگي نماز هاي جمعه،دهه و سده و هزاره هاي فجر يا زجر و..اند.۵ دقيقه بعد از ارسال اين پست، ۲نفر كامنت گذاشتند كه علقه هاي ديني بارزي دارند.كه هرچه تو از دين دور تر و دين از تو دور تر،خشم و اعتراض هم كمتر.هرچه بي دين تر،دانشي تر،روشنفكر تر؛ خوشحال تر و مويد تر.

دوستي زنگ زده بود كه چه ميكني؟ وقتي گفتم سي ان ان رو براي خبرهاي غزه پيگيري ميكنم،چنانكه گويي مرگ كروكوديل همسايه را واگويه كرده‌ام پاسخم داد كه برو بابا ايران خودش هزار برابر از غزه بدتره. و من هنوز شيرفهم نشدم كه بدتر بودن احتمالي وضع ايرانيان رنج‌ديده، چه ربط اخلاقي به كشتار فلسطينيان دارد؟ اين چه منطقي است كه چون ما در رنجيم(در رنجيم؟)  رنج ديگران نيز رواست؟ آيا حكومت ما عروسك گردان بخشي از ماجراست؟ آيا اين بايد رنج مضاعف به شرمي باشد يا نفي رنج ديگران و پاسخ خشم‌آلود؟

من از اين "فاجعه" خشمگينم. من از اين " فاجعه " ناراحتم. سردر اين توهمگاه تا مدتي داغ‌ديده غزه خواهد بود. كاش ديگراني نيز باشند كه چنين كنند تا خاطر اخلاق مداران روشنفكر اندكي مكدر شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 22:17  توسط ?!؟  | 

وقتي كه آب خوشمزه ‌ترين غذا شد و حتي سولاريس هم اجابتت نكرد،تازه مي‌فهمي كه خواب بيست و چهار ساعته هم نمي‌تونه آرومت كنه. پله ها رو چهار تا يكي هم كه بري به جايي بند نيستي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:45  توسط ?!؟  | 

اگر  آلبوم "بيتو بسر نميشود" عليزاده،كلهر و شجريان ها رو شنيده باشند، تصنيفي با همين نام در پايان كنسرت اجرا ميشه از ساخته هاي عليزاده.(بگذريم ازينكه تقريبآ كل طرف اول كاست اجراي همراه با آواز شده‌ي كنسرت نواي عليزاده است)

با كليك بر لينك زير ميتونيد همين تصنيف رو با نوازندگي عليزاده و لطفي (درمورد نوازنده تنبك روايات مختلفه!) كه در كنسرتي در ايتاليا اجرا شده، گوش كنيد.

بي‌تو بسر نميشود


اوني كه بلندتر ميخونه (داد ميزنه!) جناب لطفيه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:9  توسط ?!؟  | 

ほろほろ酔うて木の葉ふる
Horo-Horo Youte Konoha Fuu

مستم؛
تلوتلو
برگها مي ريزند.

I am drunk
Mellowly
the leaves are falling

 

افتان و ريزان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:35  توسط ?!؟  | 

مرحوم برادر ارزشي گيرموند پيچه ميفرمايد:

«به سراغ ايرانيان ميروي؟ ناسزا را فراموش نكن»

در روايات معتبر آمده است كه يك ايراني اصيل علاوه بر صفات فائقه ازجمله رذالت بي حدوحصر در نيات، خباثت نا متناهي در كردار و كثافت بي‌شائبه در ذات، همي بايست كه صاحب گوهر دروني "خفه شو مرديكه بي شعور دارم حرف ميزنم" باشدا.اين درْ نهاني؛همانا يگانه چراغ هدايت فكري و معنوي و سلوك مردمي اوست.در تکامل شناسی داروینی هم به این موضوع اشاره ای هرچند مجمل شده"...اين زير گونه از گونه آنگرلا بوده و ويژگي نژادي مشخص آن عدم بقاي تك‌گونه هايي است كه به هاي هاي همنوع با هوي هوي پاسخ نميگويند و در جريان تنازع بقا،فنا ميشوند.."    

هي آقا!نگاهت را گندآلود كن با پست اكسپرس بفرست به جابلقا.آينه‌تونو دم در پارك كنيد با چه قدوبالايي فرموديد شماره ماشينتون  صفر نهصدو...؟

هي بانو!اندروني رو شپش‌پيچ كن با نفس باد صبا بفرست جابلسا.گل و بلبلتونو تو خوكدوني چال كنيد با پروپاچه بفرماييد اتاق جلويي پنجره‌اش بزرگه برو اون يكي.. 

بله،رسم روزگار چنين است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:53  توسط ?!؟  | 

"...كه چي بشه..؟"

اين جديدترين پكيج اطلاعاتيه كه به ذهنم افزونه(!) شده.پسوند بسي بسيار خيلي زيادو اينا رسايي براي ۹۰٪ حماقت هاي روزانه اي كه ميكنم و ميكنيم و ميكنندو...

 

نشنيدم چي گفتي.بلند تر بگو.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:50  توسط ?!؟  | 

خنده های پدر

 نگاه مادر

خانه قدیمی پر درخت پدر بزرگ

شب های گردش با دوستان

چراغی که قبله ام بود

باران اردیبهشت که همچنان می بارید

و منی که همه این ها را برای همه زندگی می خواهم.

 

ساعت زندگی را می شکنم تا خاطرات دور تر نروند.

 

*پست تكراري بود. ایناهاش ...بيماري گذر زمان گرفتم.از دونستن اينكه امروز قراره فردا، ديروزي بشه كه حسرتش رو بخورم در رنجم. ساعت زندگي را مي‌شكنم تا خاطرات دورتر نروند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:32  توسط ?!؟  | 

فكر كنم مغزم داره به ميزان زيادي آمفتامين توليد ميكنه.خستگي و كم‌آوردگي(!) جسمي همراه با فعاليت فوق‌العاده ذهني.تمركز از صفر تا انيشتين!

دوستان،آشنايان،اهالي،ملت و همه اونايي كه از زمان‌بنديهاي فرازميني خواب من به جان آمديد،مژده بدم كه ظاهرآ فكر كنم ديگه دارم ميميرم.(دوربين دورتو و دورتر ميشه.همراه محو شدن تصوير خنده حضار)

 

 

بيخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:25  توسط ?!؟  | 

جمله "من در خود شخصیت های مختلفی افریده ام. من این شخصیت ها را بی وقفه می افرینم. همه رویا های من, به محض گذشتن از خاطرم, بی هیچ کم و کاست بوسیله کس دیگری که همان رویا ها را می بیند صورت واقعیت به خود می گیرد. بوسیله او, نه من.برای افریدن خودم, خودم را ویران کرده ام. " يعني چي؟

يعني من احساس ميكنم درونم حدود ۹۹۹ تا شخصيت مختلف دارم.۴-۵نفر ازاين اشخاص تا حالا ريق رحمتو سركشيدن. تا جايي كه مي‌شناسم چندتاشون زنن.۲تا از اين زنها فاحشه‌ان؛يكي حدود ۲۳ و اون يكي ۴۵ سالشه. تعداد زيادي هم بچه بين اين آدمها هست.از شيرخواره گرفته تا ۱۰-۱۲ ساله.ديگـــه...يه پسر ۱۵ ساله هست كه تازه بالغ شده و با ديدن زنها يه جورايي ميشه. يه مرد ۴۵ساله هست كه كچله؛باقي مونده موهاشم از بس ديربه‌دير حموم ميره وزوزي شده.ديگـــه...،....يه پيرمردي هست ۶۳ ساله كه همه دوست ‌و آشناهاش مردن و خيلي تنهاست.يه آنارشيست ۳۴ ساله هست كه تند‌و تند سيگار ميكشه و سرطان داره.يه جامعه‌شناس هست كه ادعاي زبان‌شناسي هم داره و فكر ميكنه كه چه گهيه.يه پسر ۲۷ ساله هست كه ۶صبح مي‌خوابه،۴:۴۵ عصر بيدار ميشه.يه نوازنده تار هست كه موهاي سر و صورتش تا نافش رسيده.آها،يادم افتاد؛يكي از زنها هم ۲۹ سالشه،۲سالي ميشه عروسي كرده ولي احساس ميكنه شوهرش نسبت بهش بي‌تفاوت داره ميشه.

....

اين نوشته احتمالآ درطول زمان ليو آپديت بشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:8  توسط ?!؟  | 

 

غم بود

اما

كم بود

كم بود

.

.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 21:56  توسط ?!؟  | 

 

نهايتآ ظاهرآ كاملآ براي مدتي راحت شدم

راحت شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط ?!؟  | 

نيكلسون جوكر nicholson

توضیح:دندون هاي جوكر

جوكر joker heath

توضیح:خود جوكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:45  توسط ?!؟  | 

شب،                        

سكوت،                       

ستاره ها،                       

تو.                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:57  توسط ?!؟  |