وقت تنگ بود. گاه گذشته جلو رويش قد ميكشيد، بوسه ها ميزد، نوازش ها ميكرد، با چهرهاي شيار شيار از نوستالژي.
باد ميوزيد، نوازش ميكرد ما را، در آن صحن باز. خورشيد رو به غروب بود، اما چهرهي خنداني داشت.
وقت تنگ است. با تيك تاك خشك، غمزده و آهستهاي كه تو گويي با هر ضربهاش ميگفت: يك ثانيه ديگر از عمرت كم شد. يك ثانيهي ديگر دير شد.
ديري نميپايد كه تمام قدم ها و روز ها و خنده ها و كوچه ها و عطر ها و گريه ها و شب ها و بوسه ها و نشانه ها، به شقايق خشك شدهاي در صفحهي روز چندم ماه فلانِ سال-نامهاي خلاصه شوند، يا بليط كهنه شدهي سينمايي. فيلمي كه پاياني نداشت.
ساعت زندگي را ميشكنم، تا خاطرات دورتر نروند.
من و سايهاش / صفحه 0+5 / پاراگراف 2









