تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

زیبایی عظیمی که در رفتار یک کودک نهفته چیزی است که با جاذبه ای بسیار مرا به سوی خود میکشد. مشاهده احساسات ناب؛ خنده یا گریه ای از عمق عمق وجود، لذتی است که فقط در وجود یک کودک میتوان انرا سراغ گرفت.دوران کودکی سراغاز شگفتی بر زندگی هر انسانی است.من خود عمیقآ براین باورم که کردار،شخصیت،دلبستگی ها،شیوه عشق ورزی ها و خلاصه اصل و اساس چیزی که هستیم(حالا و بعداز این) همه ریشه در خواست ها،نیازها و کرده های کودکیمان دارد.

کودکی ِ پرازاحساسات رنگین،موجودات غریب،نام های جدید،بوهای تازه.کودکی ِ پراز جهالت ها. کودکی ِ پر از خوشبختی،اولین دوست داشتن،اولین هوس...کودکی ِ پر از شگفتی ها!به شخصه حاضر به پرداخت هر بهایی فقط برای چشیدن دوباره ان لذایذ بکر و تازه هستم.چه لذتی میبردم از مشاهده یک تر دستی؛ که هیچ شبهه ای در واقعیت کار تردست به ذهنم راه نمی یافت و واقعیت، توانایی ماورائی او بود.چه حس شگفتی بود دیده دوختن به او در قاب تلویزیون که انقدر توانا بود تا با اشاره دستی و بیان سخنانی نامفهوم گلهایی را که در دست داشت ناپدید کند....چه جهالت مقدسی!! خلاء شگفتی که از پس یاری ندادن عقل به پذیرش این خرق عادت پدید می امد.بود ونیست!فقط با ۱اشاره!...اخه چطور این کارو کرد؟؟..چرا،چطوری اخه؟ یعنی بود و حالا دیگه نیست؟...بدون اینکه بدانم قسمتی از جریان زندگی از دید من پوشیده شده...

                                       *                         *                         *              

نخستین حسی که در مواجهه با مرگ بر عقل و جان مستولی میشود،ناباوری به انست.هنوز کودک درونمان باور نبودن چیزی که تا دمی پیش بود وحالا نیست را ندارد.طرفه انکه ان چیز نه فقط گلهای زیبایی در دستان شعبده بازی؛که عزیزکرده ای هم باشد!همچو کودکی که عروسکش را غیب کرده اند نه فقط ناباوریم بلکه بی طاقتی وزاری هم می کنیم.دراین هنگام کنارامدن با این پیش امد مانند هر مساله دیگری که در زندگی پیش رویمان قرار میگیرد نخواهد بود چرا که به واقع حادثه شگفتی روی داده...خرق عادتی در میان است...اخه چرا اینطوری شد؟ چرا اخه؟...یعنی چی که بود و حالا نیست؟؟

 ناراحتی مرگ دیگری نه از " نه " بودن او که از " نبودن "  اوست.

عجیب است که بسیاری تا خواسته اند بیانی از مرگ داشته باشند،انرا حادث برجان خویش فرض و سپس سخن رانده اند؛ حال انکه دریافت ما از این واقعه، نه تجربه ای شخصی(چیزی که برای خودمان اتفاق افتاده باشد) که تجربه ای از رخ دادن ان بر " وجود " دیگران است.به واقع چگونگی دریافتی که پس از مرگ به ان دست می یابیم اهمیت چندانی ندارد! چون هیچ انتخابی بین مردن یا نمردن نداریم. مرگ نیز قسمتی از سیر طبیعی مسیر زندگانی است. بالاخره روزی میمیریم.حقیقت بازی عذاب دهنده ای که همگی گرفتار انیم و صحنه گردان بازی هر از چندگاهی یکی از عروسک هایمان را از ما می گیرد،نطفه اصلی ترسمان از مرگ است ولی این بار این اگاهی را داریم که قسمتی از جریان زندگی از دید ما پوشیده است.

ترس از مرگ به خاطر ترسی است که از "بیشتر ازدست دادن دیگران" چشیده ایم .

 

مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:0  توسط ?!؟  | 

شماره جدید سمرقند این افتخارو پیدا کرد که اولین خرید من در سال جدید باشه! خودش هم با موضوعی که مپرس...از اوهام اعظم اینجانب...اعتراف می کنم خودم هم به این مرض دچارم( کمی تا قسمتی) و حتی شایداز اون لذت هم می برم! (البته این ۲جمله اخر هیچ ارتباط مقایسه ای, مناسبتی یا مفاخره ای با/به  چیزی/کسی در من بر نمی انگیزه, گفته باشم!) {باز هم} البته حالا نسبت به بچگی هام -- اگه در نظر بگیریم که بزرگ شدم-- بهترم! اون موقع ها کمپلت ....! اصلآ اجازه بدین اعترافم رو کامل تر کنم.به نظرم (نظر؟؟) ما همه مون این جوریم! اینم بگم که شاید تعریف بنده از این کلمه با تعریف معمول و اصلیش متفاوت باشه.نظر من اینه که زندگی همه ما پره از انواع پارادوکس ها..پره پر...تا خرخره! و واسه اینکه به خودمون بقبولونیم که نه اینجوری نیست هزارو یک دلیل متناقض دیگه واسه خودمون و دیگران اختراع/ابداع/کشف (هر کدوم که بگید) می کنیم.خود این هم باعث می شه ما,همه مون یک زندگی پنهان داشته باشیم که  بعضی ها حتی خودشون رو هم بطور مستقیم تو اون راه نمی دن و باید به خودشون نارو بزنن و یه جوری یه کلک مرغابی پیاده کنن تا به اون حریم حرم راه پیدا کنن! !( فهمیدین چی گفتم؟!) فکر کنم همه این روند ادامه طبیعی(؟) بازیهای دوران کودکی ما هاست( دیگه راجع به این توضیح نمی دم چون خیلی شاید طول بکشه و من حالشو ندارم!) که در زندگی حالامون جاری شده...

این شماره سمرقند درمورد  پارانویا در ادبیات هستش. یه قسمت کوتاه از سرمقاله اش رو هم در زیر میتونید بخونید:

 

     ****************

در بلوار مونپارناس با همراهم(رفیق پیشین ، رقیب بعدی وحریف کنونی!) می رفتیم که کیوسک مطبوعاتی شمارۀ جدید مگزین لیترر را روی سکو می چید. شمارۀ ویژۀ پارانویا . برداشتم ، ورقی زدم وبه اسامی نوابغی که دچار پارانویا بودند خیره شدم وطرح شمارۀ آینده سمرقند ریخته شد ؛ هرچند انتشار مجله بنابرمشکلاتی ـ کاملا" خصوصی ـ یک فصل به تاءخیر افتاد اما همچنان ذهنم درگیر اختلالات روانی من واطرافیانم ، پارانویا ونوابغ ادبیات...

...

استریندبرگ از دسیسه می هراسد ، ارواح خبیثه او را دنبال می کنند ودر عرقش زهر ریخته اند ؛ هوارد هیوز خودرا پنهان می کند تا میکروب ها او را رها کنند ؛ داستایوفسکی بابازی در روی حقیقت ومجاز قضاوت دیگران در مورد خودش را غیرممکن می سازد ؛ روسو از بی کسی وطرد وتبعید شکایت دارد ؛ کافکا از موجودات آزاردهندۀ درون حفره ها می ترسد وسلین آنچنان به انسانها بی اعتماد است که حقیقت اجتماعی را سراسر دروغ می پندارد و...

دختر ویکتورهوگو ، سلین ، روسو ، آرتو ، کافکا ، داستایوفسکی ، استریندبرگ ودیگران از چه نیروهای مرموزی رنج می بردند ؟ چرا صادق هدایت هرگز ازدواج نکرد وزنهای دیگر همچون محارم براو حرام شدند ؟ وآخر اینکه چرا به گمان ما ایرانی ها همیشه زیر کاسه ، نیم کاسه ای است ... 

 

**************

گذشته از موضوع جالبش باید بگم که طراحی این شماره هم با قبلی ها همچین بگی نگی کمکی متفاوته! فکر میکنم بر حسب اقتضا یه کمی پارانوییکه!

 

 

پی نوشت: فکر کنم ما ایرانی ها جزو پارانوید ترین انسانهای دنیا باشیم.چون علاوه بر تمام موضوعاتی که بر دیگران مترتب است موضوع دیگری هم همیشه روی نورونهای کله مون بندبازی می کنه.گذشته از این مساله که هر کسی سعی داره نشون بده اعتقاد داره یا نداره همه ما درگیر مساله دین هستیم.البته دین که چه عرض کنم...!درمورد برداشت موردقبول اکثریت در مملکتمون باید بگم خرافات

 پی نوشت ۲:نویسنده به خدا اعتقاد داره پس اگر خواستید در موردش داوری کنید این رو هم لحاظ کنید.

پی نوشت ۳: حالا چند نفر می خوام که باهاشون در مورد پارانویا در دین بحث کنم.کسی هست؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:17  توسط ?!؟  |