شب ها -- بعضی وقت ها البته -- از گل و درخت هایی که توی تاریکی اند می ترسم. مثل اینه که ادمایی هستند که تو سکوت دارن تماشات می کنن, و تو اونها رو نمی بینی.مثل اینه که تو جایی که تخم مرگ پاشیدن, یه عده ای زنده ان,میخ شدن به زمین و دارن بروبر نگات می کنن.
اره.واقعآ شب ها از گل ها و درخت هایی که تو تاریکی اند می ترسم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:30  توسط ?!؟
|
