تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

اسلپ استیک,اپیکاک,سلاخ خانه شماره ۵,شب مادر,گالاپاگوس,گهواره گربه,زمان لرزه و...(چند تا نوشته پراکنده از نت) همه, کتاب هایی اند که از خوندن صفحه به صفحه شون بسیار بسیار لذت بردم.جملاتی که شاید در نظر اول لودگی بنمایند ولی به ظریف ترین شکل ممکن فلسفه زندگی رو -- در لحظه لحظه اون -- به چالش می کشن.

 اصولآ از ای های و ای فغان و ای دریغ گفتن و کردن در زمان مرگ کسی متنفرم.چون دیدم/می بینم در مورد متوفایان ایرانی که ۹۸٪ همین فغان سرا ها ممکنه تا ۱ساعت قبل مرگ مرحوم یا مرحومه واسش تره هم خرد نمی کردن و وقت گرانبهاشونو به خاطرش تلف نمی کردن و به تخ..شون هم نبوده که "استاد" رو صاحبخونه اش جواب کرده یا چند ماه بوده که کسی سراغشو نگرفته بوده یا الخ ولی بعد مرگش...در مورد متوفایان خارجی هم رشد ارادتمندان بارگاه مرحوم یا مرحومه که با انواع سبک ها و نثر ها وشعر ها و معر ها نهایت خلوص و توجهشون رو به معرض دید می ذارن و حتی می تونن به یه منگول هم بباورونن که نظریات و سبک کاری متوفا و کارهایی که کرده خیلی تکان دهنده و خیلی ژرفه و فقط خودش تونسته همه اینها رو بفهمه و حالا می خواد سعی کنه به بقیه هم بفهمونه, بیشتر از رشد باکتریهای هوازیه.

با همه اینها باید این پست رو مینوشتم! اگر قرار باشه این نوشته به کسی به عنوان صاحب عزا خطاب بشه, حتمآ اون شخص ع.ا.بهرامی خواهد بود.

""...اگر جوان تر از امروز بودم,کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می نوشتم, و بالای قله ی مک کیب می رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می کردم و می خوابیدم,و از زمین مقداری زهر ابی و سفید بر می داشتم,زهری که ادمی را به هیئت تندیس در می اورد,و خود را به هیئت تندیسی در می اوردم,تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسش گر به " ان کسی که می دانید کیست" نگاه می کند.""

 

 

تو نمرده ای!

خفته ای,همین!

می باید که لبخندی بزنیم و رها کنیم گریستن را.

 

خداحافظ بیلی پیلگریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 16:14  توسط ?!؟  |