تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

ساعت چند بود كه ديوونه ات شدم؟ چه روزي بود؟ چند شنبه بود؟ كه زمان رو گم كردم. كه عقربه هاي ساعت زندگيم شروع به تيك تيك سكوت كردند.گل و بوته فكرم رنگ تو گرفت. مثل گلي كه منتظر قوام اومدن و شكل گرفتن باشه شروع به دوران روي يه چرخ بزرگ بي سكون كردم.

وانمود نكن كه نمي دوني. دست تو هم داشت هوارو مي قاپيد. تو هم دستگيره درو گم كرده بودي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:12  توسط ?!؟  |