تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

.

.

.

و ديدم كه عشق فلاكت را تشديد مي كرد و فلاكت نا تواني انسان را. بعد نوبت حرص و از سيري ناپذير بود.خشم سوزان,حسادت-با لب و لوچه اي ابچكان- و بعد بيل و قلم, هردو خسته از عرق, وبلند پروازي, گرسنگي,نخوت,ماليخوليا,نازو نعمت,عشق...واين همه داشتند انسان را مثل جغجغه بچه ها تكان مي دادند,تا انجا كه به چيزي تبديلش كردند كه بي شباهت به لته اي شندره و كهنه نبود. اينها همه شكل هاي گوناگون مرضي واحد بودند كه گاه به اندرونه حمله مي برد و گاه به روح وتا ابدالاباد مي رقصد و با ان دبدبه و كبكبه دلقك وارش,دور نژاد هاي انساني پايكوبي مي كند.

عذاب جاي خود را به بي حسي مي داد كه خوابي بي رويا بود, يا به لذت كه عذابي حرامزاده بود. انوقت انسان شلاق خورده طاغي, پا به دو مي گذاشت تا از تقدير چيزها بگريزد و به جستجوي پيكره اي تار و گريزپا برود, پيكره اي وصله وصله - وصله اي لمس نا شدني, وصله ديگر نا محتمل, وصله سوم ناديدني- كه همه با كوك هاي شل و ول با سوزن خيال به هم دوخته شده بودند و اين پيكره كه چيزي جز پندار خوشبختي نبود, يا از دست انها فرار ميكرد ويا اجازه مي داد به دامانش چنگ بزنند, و انسان اين دامن را به سينه اش مي چسباند و بعد ان پيكره, قهقهه اي به تمسخر سر مي داد و ناپديد مي شد...

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط ?!؟  |