تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

هیچ چیز به اندازه هماغوشی دو عاشق جراحت روح را التیام نمی دهد. مهیا می شوی برای مرگ, بی هیچ حسرت و درد.انگار این همه راه را دویده ای تا برسی به این لحظه.کرخت از فراغتی بس نامنتظر, می خواهی بیاید مرگ,ابدیت بدهد به این لحظه. اما مرگ نمی اید!...

چاه بابل/رضا قاسمی/ ص ۱۱۰

.

....

توی تاریکی تنهایی ادم بیکرانه می شود.وزن پیدا می کند.حجم میگیرد ولی,در هر حال, این تنهایی از جنسی است کیهانی. اما,تنها اگر نباشی توی تاریکی,اگر بدانی کس دیگری هم هست مقابل تو.....

چاه بابل/رضا قاسمی/ ص ۱۱۷

..

.......

در ایران هویت هر فرد را یکی نام اوست که می سازد,یکی همزادش,یکی هم حصاری از سنت ها, مذهب و عرفی بازمانده از روابط عشیره ای.دو سر این حصار را هم دو پچپچه ای به هم وصل می کند که در گوش فرد زمزمه می شود: یکی به وقت تولد,یکی هم به وقت مرگ.انچه به وقت تولد در گوش پچپچه می شود دو نام است: یکی در گوش راست و دیگری در گوش چپ....(الخ)....

چاه بابل/ رضا قاسمی/ ص ۱۶۱

...

.......

 

وقتی افتادی به ظلمت چاهی,تا نرسی توقفی در کار نیست.......

چاه بابل/رض قاسمی/ ص ۱۸۲

 

...........

دو عاشق بعد عشق بازی به صدای چیزهای مختلفی گوش می کردند ازجمله به افتادن قطره ابی بر گوری که به هیچ کس تعلق نداشت.....

داستان های کوتاه گابریل گارسیا مارکز/ص۳۰۹ 

 

.................

نمی دونم.ربط وقایع بالا فقط به انی مربوط میشه که ذهنم همه این جملات رو در یک "حال" تعریف می کرد. نمی دونم.از بارون و شرپ شرپ و شومی ابر های قبل گریه ناکیشه یا چیز دیگه که بازم هوای دلم دشتیه.شوره. یکم افشاری. دوروبر در امد. یه کم سه گاه.تا زابل.نمی دونم. نمی دونم. 

.................

ان روزهای ژلاتینی,ان ماه های لرزانکی, ان سال های سیال که از حافظه اش بیرون می لغزید,تنها نخی بس باریک برای چنگ زدن.

گفتگو در کاتدرال/ماریو بارگاس یوسا/ص ۵۸۹

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:41  توسط ?!؟  |