تبليغاتX
...یا چگونه می توهمم

...یا چگونه می توهمم

"...

هیچ‌گاه آن روز را از یاد نمی‌برم که در کودکی، زیرِ یکی از درخت‌های بلوطِ بزرگِ حیاطِ مدرسه، اولین‌بار از یکی از همکلاسی‌هایم شنیدم که آن «عمل» چگونه «انجام می‌شود». نمی‌خواستم باور کنم. چندتا از پسربچه‌ها آمدند و در حالی که به حماقتم می‌خندیدند، حرفِ او را تأیید کردند. حتی بعد از آن هم باورم نمی‌شد. باغیظ فرار کردم.

آیا پدر و مادر من هم همین‌کار را کرده بودند؟ آیا من هم وقتی بزرگ شوم، همین‌کار را خواهم کرد؟ آیا نمی‌شود طوری از زیرِ انجام «آن» دربروم؟ همیشه به پسرهای هرزه‌ای که روی در و دیوار کلمات زشت می‌نوشتند، باحقارت نگاه می‌کردم. در آن لحظه، به‌نظرم می‌رسید خودِ خدا روی آسمانِ آبی بهاری، چیزِ زشتی نوشته است. گمان می‌کنم اولین‌بار بود که با خودم فکر کردم آیا خدا واقعاً وجود دارد؟

حتی امروزه هم کاملاً از حیرت درنیامده‌ام. چرا بقاءِ نوعِ بشر و تسکینِ اشتیاق‌مان باید درست از طریقِ اندامی انجام شود که هر روز، چند بار برای دفعِ موادِ زائد موردِ استفاده قرار می‌گیرد؟ چرا نمی‌شود از طریقِ آیینی زیبا و باعزّت، و در عین حال بسیار شهوانی، صورت گیرد؟ آیینی که بشود در کلیسا، جلوِ چشمِ مردم، درست به‌همان نحو که در تاریکی و تنهایی صورت می‌گیرد، اجرا شود. یا چرا نمی‌شود در گُلزار، زیرِ نورِ خورشید، همراه با آوازِ گروهی و رقصِ مهمانانِ جشنِ عروسی صورت گیرد؟..."

از اینجا

از فرط عادت فراموش كرده بودم.حس بدیه؛ هر وقت فرهیخته ای رو میبینم،يا كسي رو پاك مي نامند،حتي هر وقت جست و خيز و شادناكي معصومانه كودكي رو مي بينم با خود بينديشم كه ايا او هم روزي...؟

عشقي كه بايد ازان گريخت تا نيالاييش.تا كور نشي.تا هنوز بتوني ببيني.پاك ومنزه چون نور خورشيد.

كاش مي دونستم چند وقته كه كور شدم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:1  توسط ?!؟  | 

...خوب،تو بگو.چي بگم.نمي دونم،مثلا اينكه به چي فكر مي كني.به چي فكر مي كنم.به چي فكر مي كني.خوب؛به هر چي فكر مي كنم فكر خوشايندي نيست.چرا. نمي دونم.شايد هم خوشايند باشه ولي براي تو اينطور نيست.يعني چي.يعني.يعني كه نمي دونم.در همين لحظه كه مي گم فكر خوشايندي نيست با خودم فكر مي كنم اگر خوشايندم نيست هر لحظه تو ذهنم نشخوارش نميكردم.هر لحظه تو ذهنت نشخوارش نمي كردي.اره،عذابم شده.خاطره ها.ارزو ها.يه نقطه اي هست كه اين دوتا مي رسن به هم.خوب.خوب ديگه،هيچي.تو اون يك نقطه چيزي كه مي خواستي بشه و چيزي كه مي خواي بشه از زمين و زمانش جدا مي شن.جالبه.نه.اره.جالبه.و تو خودت هم ازاين دروديوار مي زني بيرون.بهش كه نگاه مي كني دلت مي گيره.شاد مي شه.مي خندي.گريه مي كني.حسرت و نفرت و عشق و اميد باهم ميان.نمي دونم.تو كه همه چي رو گفتي ديگه چي رو نمي دوني.نمي دونم كه چرا هميشه اون كاري رو مي كنم كه دلم نمي خواد.عجب.شايد.اره.نمي دونم،مثل اينكه ادم ها هميشه كاري رو مي كنن كه نمي خوان بكنن...

 

زندگي من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:45  توسط ?!؟  | 

نکته: قبل از اینکه لذت همخوابگی با عشق را امتحان کرده باشی نمیر.حتی اگه ۹۰ سالت باشه.

 

 love and death لذت مرگ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:6  توسط ?!؟  | 

فعلا تحشيه ندارد جز اينكه كيفيت تصاويرو فداي راحت لود شدن صفحه كردم.

 

 

سفال pottery caolen

 سفال pottery caolen

سفال pottery caolen

 

سفال pottery caolen

مثل دعا کردن نمیمونه؟

 

سفال pottery caolen

سفال pottery caolen

 

سفال pottery caolen

 

 

سفال pottery caolen

 

سفال pottery caolen 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط ?!؟  | 

بسیاری از نوشته های من در اینجا اصالت نداشته اند. یعنی در واقع حواشی نگاری حادثه یا سخنی دیگر بوده اند, هر چند از نگاه من. این نوشته هم یکی از همان هاست. با نگاهی به این نوشته 

----------------------------------------------------

----------------------------------------------------

استاد محمدرضا لطفي

 

نه اقا! درسته كه حرف حساب جواب نداره اما بايد حرفي رو كه بي حساب و كتاب زده ميشه جواب داد. من از اول اول, از تيتر شروع مي كنم. مثلا اينطور از شما مي پرسم چرا شما اقاي پايور رو از اقاي مشكاتيان بيشتر دوست نداريد؟مگه نه اينكه مشكاتيان هم هنرمندي عالي و با مكتب در نوازندگي و اهنگسازيه؟ از لحاظ به قول شما ساز اصلي هم كه هر دو يكسانند.(البته من با تعريف عبارت مسخره ساز اصلي كلا مشكل دارم. ساز اصلي صبا چي بود؟ ويولون؟ 3تار؟ چرا؟ چون اثار به جا مونده اش بيشتر از اين دو تاست؟ ساز اصلي كيهان كلهر چيه؟ نگو كمانچه كه شخصيتي كه واجد شرايط نقد باشه رو كاملا در نظرم از دست ميدي. من از زبان چند بزرگ موسيقي شنيدم كه همين استاد--نه اقاي-- پايور سه تار نوازي اي دلرباتر از سنتور نوازي مي كرده اند و و و...)
  نوشته شما از همان تيتر نشون مي ده كه قصد مقايسه بين دو شيوه سلوك هنري و شخصي رو نداره.هرچند انچنان به نظر مياد. بلكه قصد داره يك نفر رو به عنوان يك الگوي صحيح معرفي كنه و ديگري رو با صغري كبري چيدن بي حساب زير سايه او قرار بده. شما مي تونستيد حسن نيت خود رو به جاي غوطه ور شدن در"چندی است به مقولاتی همانند هویت،اصالت و پرستیژ فکر می کنم" فقط با اين جمله كه هر دوي اين دو شخص از بزرگترين و تاثير گذارترين اشخاص به عرصه امده موسيقي ايراني بوده و هستند نشون بديد. شخصي كه نسبت به موسيقي ايراني بيروني است با خواندن نوشته شما لطفي رو هم سطح محسن نامجو قرار مي ده! به نظر من مشكل اصلي اين نوشته نه در بيان ان كه در نيت نويسنده است.اين مشكل هم همان چيزيه كه گقتم. عدم حسن نيت. نويسنده لطفي رو به عنوان يكي از اثر گذارترين افراد موسيقي ايران قبول نداره. لطفي رو نه به عنوان محمد رضا لطفي نوازنده و اهنگسازو... كه به عنوان اقاي محمدرضا لطفي كه از موسيقي هم سر در مياره ميبينه! منظور تون از توهين به شعور مخاطب(و مراد از توهين كننده لطفي است) كه بارها تكرار كرديد رو من نمي فهمم. چرا اگر پايور در اجرا ساكن و بدون حركت مي نشيند و مينوازد و" ...سلوک ایشان،نوع لباس پوشیدن ایشان،شیوه ساکن و بدون حرکت نشستن ایشان پشت ساز،خارج نکردن موسیقی از فرم شنوایی و تبدیل کردن آن به یک بزم حماسی و یا رقص عارفانه!..." شيوه ايشان است, ديگران نيز بايد با اين متر و عيار سنجيده شوند؟ هو هو گفتن و حماسي نواختن و عارفانه نعره براوردن براي من ناظر ژست نيست. حقيقت مطلب است. واقعيتي است كه به مجري ان احترام مي گذارم و بسته به حال,هم دلی و همراهی می کنم.
من عقيده خودمو ميگم. سن شما رو نميدونم ولي من 27 ساله و اكثريت بسيار بالاي همسن وسال هاي من اگر امروز (به نوبه خودم بدون هيچ سابقه خانوادگي) اين نواي موسيقايي رو روز وشب درون خود جاري مي كنيم و سالهاست شادي و غم خود رو  بگونه اي با اون ابراز مي كنيم, اگر اين موسيقي هنوز هم-هرچند افتان و خيزان-جريان داره, بسيار بسيار وامدار انساني بنام محمدرضا لطفي هستيم. اینکه در میان هم نسلان خود- به خصوص علیزاده و مشکاتیان- لطفی علیرغم سالها دوری از وطن اثرگذارتزین شخص بر کلیت موسیقی ایرانی چه از لحاظ شیوه تکنوازی و چه از لحاظ فرم گروه نوازی است قابل چشم پوشی نیست. این چیزی که من امروز از موسیقی ایرانی می شنوم و بسیار دوست می دارم ان چیزی نیست که ۳۵-۴۰ سال پیش از همین موسیقی به نوا در می امد و بیشتر اداهای  های درباری و برای جنس مرفه تر جامعه بود.و این از تلاش جریانی است که لطفی شاخص ترین نماینده ان است.

 
 من از بسیاری جهات استاد لطفی رو بیشتر از استاد پایور دوست دارم. که با نوازدگیش زندگی کرده ام. که من رو -- مثلا با کنسرت ابو عطا-- شیدا و شوریده کرده. در جای خود --مثلا اغازین مضراب های گریه بید-- من را به سکون و تفکر واداشته. در جای خود-- مثلا کاروان شهید-- عشق به وطن از درونم سر براورده. در جای خود-- مثلا رنگ پایانی البوم به یاد عارف-- به وجد اورده.

------------------------------------------

 -----------------------------------------

این نوشته می توانست بسیار طولانی تر و همه جانبه تر باشه. چنانکه دیر زمانیست بر انم تا نوشته اي در مقام ادای احترام به لطفی بنگارم. اگر اینچنین نشده علت,همچنان که از پست های پراکنده و توهم ناک پیشین هم مشخص است, تنبلی ذاتی بنده می باشد! 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:9  توسط ?!؟  |