سرباز۱(عينك به چشم و با حالتي بيقرار) : با منيد قربان؟
فرمانده(با تحكم): نه ابله! با توام ! هوي اوني كه نيشت بازه
سرباز۲(اسلحهاي به دست در ميان جمع ديگر سرباز ها اداي به رگبار بستن عدهاي رو در مياره): بلي فرمانده بفرماييد
فرمانده(حق به جانب،كمي خندان و خودماني):بگو ببينم چند نفرو تا حالا با اين ماسماسكت نفله كردي
سرباز۲(نگاهي اول به اسلحه و بعد به دوستانش-با شادي و غرور) :قربان ۶ نفر ونصفي
سرباز۱(با لحن آقا اجازه من بگم):قربان من هم ۳ نفر از تروريست ها رو كشتم
فرمانده(چرخي ميزنه.دست ها رو به هم ميماله-با صداي بلند):هممم...خوبه خوبه...به همقطاراتون بگيد هر كي زودتر به ركورد ۲۰نفر برسه يه آپارتمان شيك ترو تميز همينجا ها سال ديگه واسه خودش در نظر داشته باشه.بگيد مردخاي اينو گفت.
تترتترتتق....تتترتتق....
چند دقيقه بعد
فرمانده(نگران-گوش به زنگ-دستش به طرف كمر ميره):كي بود شليك كرد؟كي بود؟
سرباز(همچنان شاد):قربان شد ۷ نفر و نصفي
فرمانده(كمي بعد از آرام شدن اوضاع و رفتن به طرفي كه سرباز نشونش داده): احمق جون بكنش ۶ و هفتاد و پنج صدم نفر...بازهم بد نيست.به هيچ جنبندهاي نبايد رحم كنيد.گربه بود
...
..
.

