قربانتان گردم!
كجاييد اين چند وقته؟
دلمان پوسيد از بس به انتظارتان چشمك زديم.
فداي آن قدم-زدن هاي راز آلودتان.
بياييد و ما را با خود ببريد.
با شما هستم جناب مرگ.
ديگر نايي نمانده.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط ?!؟
|